امروز تمام وقتم صرف کار روی فرمسک.کام شد. منو و رنگ پسزمینه رو تغییر دادم. احساس کردم برای اینکه راحتتر بتونم خودم رو ابراز کنم، لازمه اون منوی خیلی اتوکشیده و رسمی سایت رو عوض کنم. بخش "در فاصله ی پنجره و آسمان" واقعا دوست دارم چون عنوان در بردارنده ی همه چیزی عه که میخوام درش منتشر کنم.
جالبه که توی فرمسک.کام، دارم دربارهی تغییرات خود فرمسک.کام مینویسم!
دیشب تا دیروقت مشغول خوندن خاطرات سیلویا پلات بودم. این آدم مثل یه سیاهچالهی روانی منو تو خودش میکشه. توی حرفها و روزمرگیهاش، بخشهایی از خودم رو پیدا میکنم؛ اون قسمتهای دستنیافتنی و پنهان که حتی خودم هم بهشون دسترسی ندارم. از چتجیپیتی پرسیدم که بهنظرش چرا اینقدر با سیلویا پلات آبسسدم! میگم "آبسسد" چون واقعاً توی فارسی معادل درستودرمانی براش پیدا نمیکنم.
جواب فرمود که شاید چون سیلویا پلات تونسته همهی جنبههای متضاد شخصیتش، از عمق، تاریکی، تا شکنندگی و شجاعت، رو با هم توی خودش جا بده. هیچ مصالحهای نکرده، و در بیان احساساتش یه صداقت و صراحت تیز و بیپرده وجود داره. احساساتش رو خام و دستنخورده بروز میده!
فکر میکنم چیزی که منو اینقدر شیفتهی سیلویا پلات میکنه اینه که حس میکنم منم جنبههای متضاد زیادی توی شخصیتم دارم. انگار میخوام یاد بگیرم چطور میتونم درون خودم برای این همه فکر و احساس متناقض جا باز کنم، قبل از اینکه به مرز جنون برسم! همیشه حس میکنم ساکن یه اقیانوس از احساساتم، جایی که صرف "بودن" درش باعث شده حرکت و سرعتم تا حد زیادی کند بشه.
مسأله اینه که روی سطح این اقیانوس، شلخته و خسته میشم. و کشش و تمایل ناخودآگاهی به رفتن به عمق رو دارم و حتی وقتایی که سعی می کنم که در سطح آب و روی خاک با آدمیان زندگی و مرادت کنم هربار، باز ناخودآگاه، چشمهام رو که باز میکنم ذهن و قلبم یه راهی پیدا کرده که منو دوباره به اون ته پرت کنه.
امروز عصری قراره برم سوتلانا رو تو ساحل ببینم. دلم براش تنگ شده این مدت که داشت بالکن اتاقشو تعمیر می کرد فرصت نمیشد همدیگه رو ببینیم. برم که کلی موضوعات مختلف دارم که در موردشون باهاش حرف بزنم.