یادداشت های جزیره- چایی هویت پهلو

چند روز پیش با دوستام رفته بودیم کوهنوردی. یکی از دخترا یکی از دوستاشو به اسم «استفانی» هم دعوت کرده بود. من تا حالا این دختره رو ندیده بودم و اصلاً نمی‌شناختمش، حتی اسمش هم به گوشم نخورده بود. یه حالت همه‌چیزدان داشت و حس می‌کردم تجربیات سطحی زندگیشو به همه‌چیز ربط می‌ده و ازشون نتیجه‌های قطعی درباره زندگی می‌گیره. خیلی هم محکم و قاطع نظر می‌داد. گرایشش هم طبق معمول چپ افراطی بود و با اینکه آلمانی بود و سبک زندگی یه زن اروپایی رو داشت، یه ژست فمینیستی خاص هم می‌گرفت. خوددرگیری از نوع خودکاوی های افراطی هم لابه لای حرفاش متوجه شدم.

تو مسیر مدام درباره دیتش با یه پسری به اسم «ژروم» (فرانسوی) حرف می‌زد. می‌گفت پسره خیلی بو می‌داده و سر و وضعش هم افتضاح بوده. حقیقتش اینه که من ژروم رو از قبل می‌شناختم. چیزی نگفتم که بذارم حرفاشو کامل بزنه، ولی آخر مسیر بهش گفتم که آره، من می‌شناسمش.

تجربه ی دیت با ژروم براش خیلی شوکه کننده بود و شاکی بود که چرا این آدم ذره‌ای به ظاهرش اهمیت نمی‌ده. ژروم کلاً تو کار پارتی و دختر‌بازیه، الکل زیاد می‌خوره و مواد هم مصرف می‌کنه. تقریباً هر روز الکل می‌زنه و اصلا هم آدم معنوی‌ای نیست؛ تو دنیای تکنولوژی و علم و سکس و مواد غوطه وره! یا بهتر بگم غلام دوپامین های هنگفت و دم دسته.

چند روز بعد دوباره استفانی رو دیدم. می‌گفت دوباره با ژروم رفته قرار و این بار دوش گرفته و تمیز بوده. می‌گفت رفتن بار، ولی چون خودش الکل نمی‌خوره، ژروم هم ننوشیده و باهاش چای خورده. تازه می‌گفت ژروم کلی غیبت دیت‌های قبلیش که الکل زیاد می‌خوردن پیشش می‌کرده.
واضحا متوجه شدم این دفعه از حرفای قبلیش در مورد ژروم یه جورایی برگشته بود.

میخواستم بهش بگم بدبخت داره لاو‌بامبینگه ت می‌کنه! فهمیده هویتتو با سبک زندگیت مثل چای خوردن و الکل نخوردن تعریف می‌کنی، دقیقاً دست گذاشته روی همون نقطه. از همون اول هم با بد گفتن از دخترای قبلی و بزرگ کردن تو، می‌خواد نشون بده تو متفاوتی و بهتر از بقیه‌ای، یه جورایی چند تا هندونه بذاره زیر بغلت و ایگوتو ماساژ بده.

جالبه آدم وقتی هویتشو می‌چسبونه به انتخاب‌ها و سبک زندگیش، ناخودآگاه کلی نقطه می‌ده دست بقیه برای بازی دادن و دستکاری روانی؛ چون این مدل هویت مدام نیاز به تأیید و تقویت داره.