صبح که بیدار میشوم، با آرامش و آهستگی به آشپزخانه میروم، قهوه درست میکنم و موسیقی مورد علاقهام را میگذارم. خانه معمولاً تمیز است، چون خودم کثیفش نمیکنم.
فرصت فکر کردن دارم. شاید هیچ چیز در زندگی به اندازهی فرصت فکر کردن برایم اهمیت نداشته باشد. واقعاً اگر اجازهی فکر کردن نداشته باشم، مثل سدی میشوم که سرریز کرده است؛ دیوانه و عصبی میشوم. ذهنم پر از فکر و تخیل است و باید یک جورایی راهی برای آزاد کردنشان پیدا کنم. اگر نتوانم، سرگردان میشوم؛ شبیه یک سگ هاسکی که نمیداند با این همه انرژی چه کند.
در اتاقم، پشت میز کارم نشستهام. پنجره روبهرویم است و از میان آن، آسمان آبی و درختان پالم را میبینم. انگشتهایم آرام روی کیبورد ضربه میزنند و سعی میکنم هرچه سریعتر افکارم را روی صفحهی لپتاپ بیاورم؛ مبادا چیزی از قلم بیفتد، مبادا زنجیرهی افکارم از هم بگسلد.مبادا کلمات نازنین ذهنم در غبار هیچ شوند قبل از اینکه به بلوک های محکمی بر روی کاغذ تبدیل اشان کنم.
صدای نعرهی مردی از خیابان میآید. چند فرد بیخانمان را روبهروی فروشگاه بزرگ محل، در این خیابان دراز و پر از درختان پالم، همیشه می بینم. آبجو میخورند، سیگار میکشند و با هم خوشوبش میکنند. همانجا، گوشهای از خیابان، زیر چادر یا داخل کیسهخواب میخوابند.
هر بار که به فروشگاه میروم، آنها را میبینم که با هم، با لهجهی بسیار غلیظ اسپانیاییِ جزایر قناری، حرف میزنند و با صدایی خش خش بلند بلند میخندند. یک در میان دندان ندارند ولی به نظر خوشحال میآیند. آدم، حتی در قعر بیخانمانی هم، انگار به یک همدم نیاز دارد. هر بار که از کنار آن ها رد می شوم به این موضوع فکر می کنم. به اشان لحظه ای خیره می شوم و آن ها هم با موهای ژولیده و صورت های پر از گرد و خاک و لباس های نیمه پاره همانطور که با دست لرزان قوطی آبجوی ارزانی را نگه داشته اند و به دنبال فندک اند که سیگار عزیزشان را روشن کنند با چشم های خیره و خمار همیشه با تعجب نگاهم میکنند. کمی ازشان میترسم. چرا؟ نمیدانم! شاید چون نمی فهم اشان! حس میکنم شاید خودشان هم این ترس را در من میبینند.