دیشب با لوسیا و لیسا رفتیم بار مومباسا این بار حیاط بزرگی از درختان استوایی داره و آدم همینطور میتونه یه گوشه بشینه لش می کنه و از هوای شرجی و تابستونی و باد خنک لذت ببره. از ساعت ۱۱ تا ساعت ۴ صبح کسشعر فسلفی و روانشناسی تفت دادیم و گفتیم و خندیدیم. چقد من این دو تا آدم رو دوست دارم! یکی از یکی باهوش تر و جذاب تر.لیسا واقعا ترکیب عجیبی از باحال و ملو بودنه. انگار با ساحل دریای کارائیب طرفی، ملو جذاب باحال و چشم های آبی که آرامش و اشتیاق رو همزمان درخودشون دارن! لوسیا هم شبیه ترانه ی آتش و یخ می مونه! یعنی با هم که هستیم عین سه تا دختر بچه گنده میشیم که با ولع و اشتیاق در مورد هر سنگی که روی سنگ دیگه ای تو این دنیا بند شده حرف می زنیم.
دیشب لیسا از تجربه ی حاملگی سقط جنینش برام گفت. یعنی چنان تب حاملگی دارم وقتی در موردش حرف میزد زل زده بودم بهش و تپش قلب گرفته بودم.
دیشب لوسیا پرسید چه چیزی تو دنیا وجود داره که حاضرین براش بمیرین؟
گویا جواب این سوال چیزیه که الان دارین بخاطرش زندگی می کنین!
من گفتم آزادی فردی!
برای همین هم زندگی تو جامعه ی ایران برام غیر قابل تحمل شده بود از یه جایی به بعد دیگه خوشی معنی خودشو از دست داده بود برام.
لیسا گفت رمانس!ولی بعدش گفت حاضرم بمیرم برگردم ۱۲ سالگی ام!
در مورد ترس از مرگ هم حرف زدیم. من یه مدت از مرگ می ترسیدم و حضور ترس از مرگ تو جای جای زندگیم حس می کردم. لیسا گفت ترس از مرگ یه واکنش اگزیستانیسیالیسم ذهنته که بهت در مورد زندگی یادآوری کنه!
خیلی جالب بود چون ترس از مرگ زمانی سراغ من میومد که حس میکردم که اصلا از وضعیت فردی و زندگیم راضی نیستم.
فکر کنم من از خودم خیلی انتظاراتم بالاست و همیشه فکر میکنم قرار یه کار مهمی انجام بدم و به این کارهای ریز و خورده راضی نمیشم.
دیشب وقتی داشتم بر می گشتم سمت خونه زیر نور چراغ های خیابون که قدم می زدم یه خورده از مستی هم سرخوش شده بودم، بوی هوای شرجی تابستون هم به صورتم میخورد از ته دل آرزو کردم وقتی برمیگردم خونه هیمن بیدار باشه و بیدار هم بود البته :)