چهره ی سپید مرگ

ای سیمای سپید و آرام مرگ

به من بگو

به من بگو

به من که اسیر و آبستنم هم چون دانه ای در زیر خاک!

به من که دچار بار سنگین و ملول نگریستن در آینه ام

به من که رویاهایم پشیمان و تسلیم می شوند

به من که چیزی خشک و چروک در درونم می خزد و می خزد و می پرسد و می پرسد

و دیگر همه چیز را،

همه چیز را با یک گل داوودی در غروب جمعه ی ۱۳ استخاره می کنم

به من بگو

به من که سودای زندگی در بلندای آسمان عشق را داشتم

اکنون که ویرانی از کره ی چشمانم تا ابتدای روحم

مانند شمانی پیر و اندوده در دود سیگار

شیاطین و لطافت روح مرا در سکوت و اندیشه به نظاره نشسته است

آه ویرانی ام قصه ای است تماشایی

به من بگو

به من بگو که آیا

بار دیگر

در بلندای آسمان عشق تعبیری عاشقانه از اشکال ابرها خواهم داشت

آرزو خواهم داشت؟

آه تمام من در آرزوی آرزوست