هفته ی پیش که با دوستان شاغلوت کوهنوردی می کردم حرف سفر به جزیره ی کوچک ال هیرو پیش آمد و منم گفتم باهاتان می آیم. همان روز که برگشتم بلیط دو طرفه گرفتم خیلی حس عجیبی داشتم. همیشه وقتی برای اولین بار میخواهم کاری انجام بدهم، اولین حسی که سراغم میآید این است که قرار است وسط آن کار بمیرم؛ مثلاً هواپیما سقوط کند یا ماشین تصادف کند. نمیدانم چرا، انگار مغزم میخواهد بگوید: «از جات تکان نخور، وگرنه میمیری.» البته فکر نمیکنم مردن آنقدرها هم مهم باشد.منظورم اینست افراد دست به خودکشی می زنند و مرگ خودخواسته دارند لذا نباید اینقدر قضیه ی مرگ را جدی بگیرم. البته آنهایی که خودکشی کردند زندگی رو جدی نگرفتند نه مرگ را!
روز پنج شنبه بلیط را گرفتم. خیلی هیجان زده بودم که قراره سری به جزیره ی دیگری از جزایر قناری بزنم. همیشه ال هیرو برام جالب بود. چون به گفتهی کسانی که آنجا رفته بودند، ال هیرو تنریفِ صد سال پیش است. لذا منم انتظارم از ورود به هواپیما، ورود به ماشین زمان بود. یعنی با یک پرواز نیم ساعته قرار بود به ۱۰۰ سال به عقب برگردم. راستش تا آن موقع به این فکر نکرده بودم که آیا سفر در زمان هم مثل سفر در مکان است؟ مثلاً همانطور که پرواز دوبی–تورنتو پانزده ساعت است، پرواز به صد سال پیش نیم ساعت باشد و به پانصد سال پیش دو ساعت و نیم؟ آیا سفر در زمان خودش زمان دارد؟ شاید نه. شاید از واحد دیگری استفاده میکند. یا شاید همهچیز در یک چشم برهمزدن اتفاق میافتد. نمیدانم.
خلاصه بلیط را گرفتم و روز جمعه ساعت ۱۱ صبح پرواز داشتیم. همسفران دو تا از دوست های شاغلوت بودند. شاغلوت دوست فرانسویم هست که خیلی دوسش دارم. شاغلوت ۱ سوم از عمرش رو صرف فعالیتهای بیرون از خانه مثل کوهنوردی و سفر و.. کرده است و در نظر دهی به فعالیت هایی که کرده خیلی سخت گیر است. اکثرا بعد از کوهنوردی یا فعالیتی که انجام داده اگر ازش بپرسم چطور بود جواب معمولا «افتضاح بود» است لذا همیشه برایم سوال بود این آدم چرا دست از فعالیت هایی که می داند از آن ها لذت نمی برد، بر نمیدارد!برای همین در ذهنم به او لقب«ملکه ی فعالیت های بی هدف» داده ام. نمیدانم چه واکنشی داشته باشد وقتی از این خبردار شود! امیدوارم هیچ موقع خبر دار نشود.
همسفرانم یک پسر اهل باسک و یه دختر اهل مادرید بودند. دختر با ریشه ی نیجریه ایی و پسر اهل باسک بود. این دومین بار بود که میدیدیمشان. در برخورد اول که به کوهنوردی رفتیم آدمهای جالبی بنظرم آمدند. خیلی نرد و اهل بحث! برای من ملاک نرد بودن آدمها، میزان علاقه مندی شان به آمار مختلف هست! مثلا وقتی میگویی کشور صربستان بیشترین متوسط قد رو برای زنان دارد، وسط کوههای آناگا با اینترنت ضعیف تلاش می کنند که متوسط قد کشورشان را سرچ کنند و بعد توی ذهنشان حساب کنند تا ببینند قدشان متوسط است یا بلند!
از این نظر خیلی به هم شبیه بودیم و خوشم آمد. بهنظر ایزیگوئینگ و راحت هم بودند. معادل فارسی ایزیگوئینگ؟ فکر کنم «راحتگیر» می شود
به سمت هواپیما راه افتادیم. مشغول بررسی اسم هایمان بر روی کارت پرواز بودیم که بنظرم آمد نظرم را در مورد اسم اسپانیایی ماریا کانسپسیون بگویم: «بچه ها واقعاً اسم ماریا کانسپسیون عجیب است.»
کانسپسیون یعنی لقاح؛ همان لحظهای که لقاح مسیح شکل میگیرد. این اسم در اسپانیا خیلی رایج است و از همان روز اول زندگی در اسپانیا مایه ی تعجب من شده بود. پسر گفت اسم مادرش ماریا دولورس است؛ یعنی «آلام مریم». با خودم فکر کردم دیدم در کردی و فارسی هم اسمهایی شبیه این داریم یا نه. دیدم داریم؛ مثلاً در کردی اسم «شورش» هست. تصور کن به یک اسپانیایی بگویی اسمت یعنی Rebellion! البته اینها را بهشان نگفتم.
سوار هواپیما شدیم. من و دختره اتفاقی کنار هم نشستیم. در مسیر قیمتهای کاتالوگ هواپیما را چک میکردم؛ از سوپرمارکت هم ارزانتر بود. از تنریف به ال هیرو روزی سه پرواز انجام میشود: صبح، بعدازظهر و شب!
در باند کوچک و خالی ال هیرو فرود اومدیم. هیچ هواپیمایی آنجا نبود. تنها یک هواپیما و آن هم ما بودیم! از هواپیما مثل یتیم ها به صورت گله ای به اتاق خالی کوچکی راهی شدیم که اسبابهایمان را تحویل بگیریم. یه بخش کوچیک لاگیج بود و چندتا غرفه ی کوچیک اجاره ی ماشین. ماشینی کرایه کردیم. نه من نه دختره گواهینامه نداشتیم. تنها کسی که گواهینامه داشت پسره بود. وقتی ماشین رو تحویل گرفتیم مدام میگفت که رانندگی اش خوب نیست! گفتم شاید شکسته نفسی میکند ولی کاش شکسته نفسی میکرد.
پسره برنامه نویس و با لهجه ی وحشتناک اسپانیایی حرف داشت. از ریخت و طرز حرف زدنش خنده م می گرفت. وزنه برداری میکرد. ترکیب عجیبی از لهجه ی وحشتناک اسپانیایی، بدن عضلانی شانه های افتاده و عدم اعتماد نفس و دست و پا چلفتگی بود ولی آدم خوبی بود!
بیشتر میخورد شخصیت یکی از فیلم های طنز باشد که نیاز به جوک گفتن ندارد و همانطوری که هست خنده دار است. وقتی حرف میزند یا سعی دارد با دست و پا چلفتگی و گردن کج از دستگاه قهوه ساز استفاده کند یا رانندگی کند! اسمش اینیگو بود.
دختر با اصالت نیجریه ای با اینکه ازم جوان تر بود ولی روح پیری داشت و مثل مادربزرگ آرامی بود که به اندازه ی کافی دیده و شنیده است. بنظرم آمد حوصله ی چرت و پرت ندارد و لطافت و شور و هیجان جوانی را نمیشد در وی دید. بین جدیت و خندیدن نوسان می کرد. دیوار احساسی ای دور خودش داشت که باعث میشد سرش به کار خودش مشغول باشد و گرم نگیرد. از اینکه باهام گرم نمی گرفت خیلی راضی بودم. موهای بلند با بافت آفریقایی داشت.بنظرم دختر جذابی آمد. شغل خوبی داشت و تنهایی زندگی می کرد. اغلب مشغول عکس گرفتن بود یا با اینیگو تند تند اسپانیایی حرف می زد. اسمش اولیاکیمی بود.
سویچ ماشین رو تحویل گرفتیم به پارکینگ ماشین های کرایه ای که در ۲ قدمی ما بود رفتیم. بعد از کلی گشتن ماشین رو پیدا کردیم یه ماشین بزرگ نوک مدادی بود. همین که نشستیم شروع کردیم به جوک گفتن در مورد سایز ماشین! من گفتم که میشود توش فوتبال بازی کرد! حس کردم خیلی جوک خوبی گفتم ولی متاسفانه اونا نخندیدند. آنها از قبل همدیگر را میشناختند و این کمی حس جداافتادگی به من میداد
به سمت یکی از مسیرهای معروف کوهنوردی راه افتادیم. شهر ولروده که پایتخت جزیره ی ال هیرو به طور کلی از لحاظ سایز منو ناامید کرد. فکر نکنم هیچ زنی از سایز هیچ چیزی اندازه ی منی که از سایز شهر ولرده ناامید شدم ناامید شده باشه.خیلی کوچیک بود!
به سمت مسیر کوهنوردی در یک جاده ی باریک پر پیچ و خم راه افتادیم. صحنه ها مدام عوض میشدند. از درختان کاج می گذشتیم و به تپه های سبز با پوشش گیاهی تنک می رسیدیم. تا به این جا من را به یاد کردستان تو ایران می انداخت. ال هیرو به نظرم خیلی جوان می آمد. چون اکثر ساحل هایش صخره ای بودند. سنگ های بزرگ و سیاه را که معلوم بود خیلی وقت نیست که از دل کوه به بیرون پرتاپ شدند می توان دید. گوگول کردم و درست بود. ال هیرو جوان ترین جزیره ی قناری ست.
امواج سنگین آبی رنگ رو میدیدم که با قدرت فراوان به ساحل برخورد می کردند. به راستی یک موج چند بار باید به صخره ای برخورد کند تا به ساحل شنی تبدیل شود! خدا می داند! شاید خیلی زیاد! شاید عددی باشد که هنوز کشف نشده است.
در صندلی عقب نشسته بودم و هم زمان که از مناظر اطراف لذت میبردم خیلی پراکنده در بحث های آن ها شرکت می کردم. نشستن در صندلی عقب ماشین را دوست دارم چون خیلی غیر ارادی در ماشین ساکت می شوم. مشغول تماشای منظره های بیرونم تمایلی به صحبت کردن ندارم. حوصله ی نقشه گرفتن برای راننده را ندارم و از مسئولیت های شاگرد راننده هم مبری هستم و به جای آن به تماشای منظره های بیرون می نشینم و در آرامش با نفس های شمرده و پلک های آرام سعی در جذب زیبایی های اطرافم دارم و بعدها انعکاس آن ها در زندگیم. دریافت و پذیرش و روشنایی!
متاسفانه ادعای اینیگو در رانندگی افتضاحش کاملا واقعیت داشت و در ۲ موقعیت مختلف ممکن بود به ته دره پرت شویم. در جاده ی باریک پر پیچ و خم روی صخره می رفتیم که ناگهان ماشینی از روبه رو آمد اینیگو ترمز محکمی کرد و نزدیک بود ماشین چپ بشود. من جیغ محکمی زدم. در موقعیت دیگه ای چاله ای عمیق را وسط جاده ندید و باز هم ماشین نزدیک بود چپ شود. اینیگو اصلا به روی خودش نمی آورد البته نه از سر خودشیفیتگی بلکه از سر گیجی! این آدم یه جاهایی از مغزش گویا از موضوع خطر منفصل بود. منم اعتراضی نکردم حس کردم نمیخواهم هارمونی سفر را بهم بریزم و مود بد درست کنم. معمولا کاریست که همیشه انجام می دهم. ترجیح میدهم که بقیه فکر نکنند که آدم ناسازگاری هستم لذا وضعیت خونسرد خودم رو حفظ می کنم و با اعتماد به نفس و آرامش رفتار می کنم ولی پشت رفتارم بیشتر ترس ناشی از بهم نریختن اوضاع هست. شاید دلیل رفتارم اینست که در خونواده ی پرجمعیت ۸ نفره بزرگ شدم و همیشه باید در هماهنگی با ۷ نفر دیگه رفتار می کردم و بر هم زدن نظم مجازات عاطفی از سمت این ۷ نفر به همراه داشت که از من هم جسمی و هم سنی بزرگ تر بودند.
بقیه ی مسیر را با عضلات سفت شده و دل بهم ریخته در ماشین ادامه دادم. به نقطه ی شروع کوهنوردی رسیدیم. از ماشین که پیاده شدم حس کردم اینقدر در ماشین تکان خورده ام که اعضای داخلی ام جابه جا شده اند.
از ماشین پیاده شدیم بعد از مقداری سبک سنگین کردن مسیر کوهنوردی، بالاخره به راه افتادیم. خیلی خوشحال بودم که دیگه در ماشین نیستم و در هوای آزاد نفس راحتی کشیدم.
از میان جنگل های کاج و زمین مرطوب می گذشتیم. اینیگو با لهجه ی غلیظ اسپانیایی در مورد وضعیت انقلاب ایران سوال کرد؟ جواب دادم منتظریم پسر شاه برگردد! گفت در این مدت که اخبار ایران را در سوشال مدیا دیدم وضعیت تان را خیلی شبیه اسپانیا در اواخر دوران فرانکو می بینم. گفتم آره اتفاقا این صحبت که ایران مانند اسپانیا نظام شاهنشاهی را احیا کند یکی از گفتمان های غالب است. سپس ادامه دادم شخصا خیلی دوست دارم نظام پادشاهی در ایران احیا بشود و از دست مسلمان های تروریست راحت شویم. صراحتم در تروریست خواندن مسلمانان برایش خیلی عجیب بود تغییر را در چهره اش دیدم. این تصمیم جدیدم هست که با اروپاییان بدون پرده پوشی در مورد موضوع اسلام و دین صحبت کنم.
با حرارت و شوق و ذوق برای اینیگو می گفتم که چرا دولت جمهوری اسلامی ترویستی است و باید از صحنه ی روزگار محو شود و اساسا مشکلات اسلام سیاسی را بدون پرده برایش توضیح می دادم.
این مدت اینقد درگیر سیاست و توییتر بودم که فقط میخواستم یک جفت گوش پیدا کنم و خودم را تخلیه کنم. با آب و تاب ادامه دادم. ایگینو با همان قیافه ی خنگ و شانه های افتاده به من زل زده بود و با دقت گوش میداد. از من کلی سوال های خوب پرسید و من هم سعی کردم با تمام قوا جواب های درستی به وی دهم و وظیفه ی خود را در شیرفهم کردن یک عدد اروپایی در مورد اسلام سیاسی انجام داده باشم.
همانطور که به آخوند و جمهوری اسلامی فحش می دادم ناگهان چشمم به لایه ی ابری ضخیم که روی سطح دریا بود افتاد و حس کردم به جای تمرکز روی طبیعت زیبای اینجا که برایش نیم ساعت سوار هواپیما شده بودم بازم مشغول تفکر و نشخوار افکار سیاسی هستم. نباید اهمیت میدادم ولی تمام فکر و ذکرم ایران هست. لذا صحبت را ادامه ندادم و مشغول تماشای طبیعت شدم.
از دور صدای دارکوبی میآمد. در مسیر مرطوب پر از گیاهان که در پیچ و خم های کوهی بزرگ بود پایین میرفتیم تا اینکه فهمیدیم مسیر را اشتباه آمده ایم و تمام آن پیچ خم های تند رو به سمت بالا برگشتیم. فعالیت فیزیکی خوبی بود!
ال هیرو حس آخر دنیا را داشت. حس می کردم اینجا ته دنیاست.روستاهای کوچیک و خانه های پراکنده با چندین کافه و رستوران های معمولی! تمام وقت داشتم از بالای کوه به خانه های ساحل نگاه می کردم.
مسیر رو به سمت تپه های سبز با پوشش گیاهی تنک ادامه دادیم. زوزه ی باد سکوت سنگین تپه ها را تشدید می کرد.حس می کردم در بیابان هستم همزمان که صحنه ی اقیانوس اطلس از دور پیدا بود! روی تپه های توربین های بادی در حال حرکت بودند.
این منطقه برای داشتن درختان سرو صحرایی معروف است که معروف ترین آن ها درخت ال سبینار نام داشت. من از مدت ها قبل میخواستم این درخت را ببینم چون بخشی از افسانه های ال هیرو حول محور این درخت شکل گرفته است. ال سبینار ۳۰۰ سال داره و بخاطر وزش مداوم باد در اون منظقه شبیه زنی شدهست که موهای بلندی دارد و در برابر آسمان سر خود را خم کردهست. بر اساس افسانه های محلی این درختان برای مقاومت در اثر وزش شدید بادهای اقیانوس اطلس مجبور شده اند که سر خم کنند تا نشکنند. درختان ال سابینار یاد گرفتند تسلیم شوند، اما هرگز سقوط نکنند. اما در برخی از افسانه های قدیمی تر می گویند که روح نیاکان در این تنه ی این درخت قرار دارند و خمیدگی شاخهها را نتیجهٔ نجواهای شبانهٔ ارواح میدانستند که در باد میپیچد برای همین من شنیدم که مردمان محلی تا مدت از عبور در این منطقه پرهیز می کردند که البته چیز غریبی نیست چون منم حس و حال عجیبی در آن منطقه داشتم. این درخت تبدیل به نماد مقاوت مردم ال هیرو در برابر فاتحان اسپانیایی شده است.
از شکل ال سبینار خیلی خوشم آمد ولی دوست داشتم روح نیاکان را هم می توانستم ببینم. حیف شد!
اولیا کیمی اغلب اوقات مشغول عکس گرفتن بود. خیلی از این بابت راضی بودم چون حال و حوصله ی عکس گرفتن اصلا ندارم. لذا خوشحال میشم کس دیگری مسئولیت عکس گرفتن را بر عهده گیرد. از اونجایی که هیچ سوشال مدیایی هم ندارم عادت اشتراک گذاری عکس را هم از دست داده ام
فقط از چیزهایی عکس میگرفتم که میخواستم برای هیمن(شوهرم) بفرستم. مثلا عکس از جنوبی ترین نقطه ی اروپا که در جنوب جزیره قرار داشت یا عکسی که برای خود خودم میخواستم مثل عکس از قایق پناهجویان آفریقایی که غرق شده بودند و وسایل،کوله پشتی وکفش هایشان در قایق جا مانده بود.
مسیر کوهنوردی که تمام شد سوار ماشین شدیم که به سمت خانه ای که کرایه کرده بودیم برویم. خانه در شهر فرانتیرا بود. شهر فرانتیرا در دامنه ی کوههای بلند عمودی قرار داشت. خانه ای بزرگ بود که دوتا اتاق خواب داشت. در یکی از اتاق ها دو تا تخت خواب جدا بود. ما سه نفر بودیم. من و اولیاکیمی قرار بود تو این اتاق دو تخته بخوابیم. دیدم اصلا نمی توانم با آدمی که تازه آشنا شدم توی یک اتاق بخوابم لذا داوطلبانه گفتم میخواهم روی مبل بزرگ داخل هال بخوابم. می ترسیدم شب تکان بخورم یا خروپف کنم یا در خواب حرف بزنم. آخر اسراری داشتم که نمی خواستم در خواب لو دهم! حتی تصور خوابیدن هم در آن اتاق اذیتم می کرد. از وجود مبل داخل هال خیلی خوشحال بودم. چون اینطوری می توانستم قبل از خواب اخبار ایران رو چک کنم و توییتر را هم اسکرول کنم ببینم آمریکا در نهایت حمله می کند یا نه! تو اتاق خواب نمیتوانستم این کار را انجام بدهم. چک نکردن اخبار بهم حس خفگی می داد. می بایستی هر لحظه بدانم در آن سرزمین بیچاره ی نشسته در خون چه می گذرد؟
تا پاسی از شب با اولیا کیمی و اینیگو مشغول بحث و حرف زدن بودیم. اغلب در مورد هیپی های جزیره حرف زدیم. همه موافق بودیم که چطور با معنویت مصنوعی قصد پیدا کردن معنی رو دارند. از تحلیل و بررسی هیپی ها لذت می برم نمی دانم چرا به عنوان کیس انسانی برای من خیلی جالبند. شاید چون خودم یک زمانی دنبال معنی بودم و حس می کنم اونا هم دنبال معنی هستند ولی اشتباه می کنند! این راهش نیست! شاید هم خیلی ساده موجودات کم هوشی هستند.
اولیا کیمی و اینیگو یه بطری شراب قرمز نوشیدند به منم تعارف کردند ولی گفتم که دو ساله که الکل نمی نوشم. گیج و مست شدن از شراب قرمز آخرین چیزی بود که میخواستم انجام بدم. میخواستم با بدن سبک بخواب روم و با بدن سبک از همان خواب بیدار شوم.
خوابیدن روی مبل خیلی سخت تر از چیزی بود که فکر می کردم.
صبح روز بعد که از خواب بیدار شدم دیدم اینیگو در آشپزخانه دارد با قهوه ساز اسپرسو کشتی می گیرد و همزمان می گوید که چطور بلد نیست از وسایل آشپزخانه مثل کتری برقی و قهوه ساز برقی استفاده کند! یه جور حس غرور در حرفهایش حس کردم. پرسیدم چطور پس در خانه قهوه درست می کنی؟ برنامه نویس کامپیوتری، حتما خیلی قهوه می خوری!
گفت از دستگاه ایتالیایی روی گاز استفاده می کنم!
پرسیدم: موکا؟
گفت نمیدانم اسمش چیه، اسمش موکاست!؟
از اینکه اسم موکا رو نمیدانست تعجب کردم ولی به رویش نیاوردم در عوض خواستم یک قهوه برای من درست کند. امروز خواستیم که روز عادی داشته باشیم. کوهنوردی کوتاه با شنا در ساحل! حس گذر زمان در سفر به یک دهم می رسد. فقط دو روز بود که اینجا بودیم و من حس می کنم یک هفته س اینجاییم. البته این جزیره هم با سکوت و کم سکنه ای بودن حس آخر زمان رو به آدم میداد. آفتاب روشن می تابید و آسمان آبی خالی از ابر بود. حسابی برنزه شدم!
با ماشین راه افتادیم که سری به شهرهای کوچیک و مختلف ال هیرو بزنیم. شهرهای کوچیکی که متشکل از چندین خانه و چندین کافه با تعدادی گربه های خیابانی بود. اولیاکیمی و اینیگو گفتند که از حیوانات خوششان نمی آید و ارتباطی با سگ و گربه نمی توانند بگیرند. چیزی نگفتم به بازی کردن با گربه ها ادامه دادم. گربه های ال هیرو! چطور از اینجا سر در آوردید! احتمالا با کشتی به این جا آمده اند! کلی عکس گرفتم برای هیمن بفرستم .
به تنها ساحل شنی جزیره رسیدیم که بیشتر شبیه بندری برای شنا کردن بود. با سدهای مصنوعی موج های سنگین اقیانوس مهار شده بود و تکه ی آرام و شنی با آب زلال در گوشه ای درست کرده بودند. لباس هایم را کندم و یه خورده داخل آب قدم زدم. آب خیلی سرد بود نمیخواستم شنا کنم ولی دل را به دریا زدم و شنا کردم. خیلی خوب بود! حس کردم تمام سلولهای مغزم بیدار شدند. از این بیداری حس آرامش و سکون کردم. از آب بیرون آمدم و جلوی آفتاب دراز کشیدم. به آفتاب نیاز داشتم آخر سه ماه بود که در تنریف پشت سر هم باران می بارید!
اولیاکیمی پیشنهاد برگشتن به فرانتیارا و بازید بازار محلی ال هیرو رو داد. عبارت بازار محلی ال هیرو خیلی وسوسه انگیز و جذاب بود. اشتیاق عجیبی در من برای دیدن محصولات و مردم محلی یک مرتبه به وجود آمد با خوشالی قبول کردم. سوار ماشین شدیم و بعد از کلی رانندگی به شهر ال پینار رسیدیم.
رانندگی اینیگو خیلی بهتر شده بود گویا اون دوتا جیغ بلندی که زدم تاثیر خودشان را گذاشته بودند! بازار ال پینار ۵ تا غرفه ی خیلی کوچیک بود که به طور کلی ناامیدم کرد. یک غرفه غذاهای دریایی، یک غرفه مربا و عسل فروشی، یک غرفه لباس های بافتنی.. غرفه های دیگر یادم نیست ولی پاک ناامید شدم نه از سایز! بلکه از اینکه فروشنده ها اغلب آلمانی بودند! جای تعجب هم نداشت چون آلمانی ها علاقه ی عجیبی به جزایر قناری دارند و تمام این جزایر را در بر گرفته اند البته انتظار دیدنشان را در ال هیرو نداشتم. فکر می کردم که ال هیرو آخر دنیاست.
از غرفه ی مربافروشی، مربای میوه ی کاکتوس گرفتم. اینیگو پیشنهاد رفتن به خانه را داد. منم از خدا خواسته قبول کردم. دوست داشتم چیزی بخورم و بعد از دوش گرمی روی مبل دراز بکشم و با یک لیوان چایی داغ خستگی ۵ ساعت کوهنوردی را از تنم در بیارم. در مسیر برگشت تماما مشغول تماشای سواحل صخره ای بودم. خیلی زیبا بودند. فردا صبح پرواز برگشت داشتیم. دلم برای خونه م تنگ شده بود.