جرقه در کلاس نودپیتینگ

میدونی تمامیت خواهی و کمال گرایی فلجم کرده و اینو واضحا تو جنبه های دیگر زندگیم هم می بینم.
جمعه که با لوسیا و فلورنس رفتیم نودپیتنیگ(حالا در مورد نود پیتینگ با مدل زنده به وقتش حرف می زنم) واقعا اونجا متوجه شدم که کمال گرایی فلجم کرده.
به محض اینکه از این فکر که قرار نیست نقاشی خیلی حرفه ای و بی نقصی بکشم دست کشیدم، دستم روان شد. هرچند نقاشی هام کودکانه و شلخته در اومدن ولی خب از هیچ کاری نکردن بهتر بود.
احساس می کنم کمال گرایی حتی در داستانی هم که می خوام بنویسم مانع و باعثم شده!
باید بتونم کمال گرایی رو بزارم کنار و به قول شاعر بازی کنم. بلد نیستم بازی کنم. بازی دوست دارم ولی با نتیجه آبسسدم. کلا آبسشن گایید. بکارنم آبسشن در میاد!

باید بتونم دوباره خوشال باشم و برق بزنم و ذهن خلاقم رو به کار بندازم.

شاید برم بدوم از این خمودگی دربیام. قطعا دویدن کمک می کنه!