توهم و تکامل و تعجب

دوست داشتم حامله بودم. جلوی آینه می دیدم که چطور هر روز این جنین درون من رشد می کنه و اعضای داخلیش شکل می گیرن و قراره من مادرش باشم. با شکم برآمده اینور و اونور با زحمت می نشستم. شب موقع خواب موقعی که به پهلو خوابیدم و دستم زیر سرم بود بهش فکر می کردم. می گفتم وای من حامله م! قراره بچه دار بشم!
شب خواب می دیدم که یکی می خواد بچه مو بدزده! منم عین مرغ ماده ی تازه مادر شده با استرس و دلهره پر و بال می زدم نمی ذاشتم که بچه م رو ازم بگیره!

صبح با استفراغ بیدار می شدم بعد از کلی بالا آوردن، آب دهان سرازیر شده گوشی رو باز می کردم و از چت جی پی تی می پرسیدم فواید تکاملی استفراغ صبحگاهی زنان چیست؟ بعد می نشستم به تکامل فکر می کردم و هی متعجب و شگفت زده می شدم به زمین و زمان و خدا و پیغمبر و طبیعت و بدن و جسم و روح و کهکشان و دنیا و آخرت فک می کردم بازم متعجب و شگفت زده می شدم. چپ میرفتم راست می رفتم مشعوف و شادمان بودم که چه بدن باهوشی دارم و خودش می دونه چی میخواد. با غرور و افتخار و لبخند حاکی از رضایت از جنسیتم، به ندای بدنم گوش می دادم!

حاملگی همیشه برای من واقعا چیز مسحور کننده ای بوده! برای اینکه بنظرم مستقیم ترین و صریح ترین مفهوم از طبیعت رو داره. خام ترین و دست نخورده ترین شکل تجربه ی طبیعت رو آدم می تونه داشته باشه. سکس هم تجربه ی طبیعیه ولی اینقد تحت سوهان و سنباده ی اجتماع و قواعد و قرارد بوده که آدم موقع سکس خیلی کم به تجربه ی طبیعتیش فکر می کنه! ولی بارداری و زایمان خود طبیعته! تمام تکامل و چیزهایی که در خدمت تکامل بوده را در یک میانبر تجربه می کنی. البته زیادم میانبر نیست! بیشتر میشه گفت دوره ی فشرده س! انگار تجربه ی سفر سایکدلیکه ولی این تجربه ی سفر تکاملیه!