به وقت انجیر و انگور

ماشروم زده بودم و تماماً در دنیای خودم بودم. اولش که اثرش گرفت، کمی ترسیدم. آن لحظه‌ای که همه‌چیز آرام و واضح می‌شود، ترسِ افکار مضمر و سرسری، ترسِ هستی و سنگینیِ بودن سراغم می‌آید.

کنار استخر روی مبل لم داده بودم و طبق معمول، کارلوس و فرناندو با لهجه‌ی غلیظ اسپانیایی، تندتند حرف می‌زدند و مسخره‌بازی درمی‌آوردند. نمی‌دانم چرا، با اینکه خودم خیلی اهل شوخی هستم، تمایلی نداشتم وارد صحبت‌هایشان شوم و بخشی از مکالمه‌ی آن گروه باشم.

آن‌ها همیشه درباره‌ی اتفاقات و زندگی هم‌خانه‌ای‌شان با هم حرف می‌زنند و البته شوق خاصی هم نسبت به من نشان نمی‌دهند. رابطه‌ در سطح همان دلقک بازی های پراکنده باقی می‌ماند و فراتر نمی‌رود

روابط خوبی با هم دارند، اما نوع خوب بودنشان با تعریفی که من از خوب بودن دارم متفاوت است. من به دنبال دوستی‌های عمیقی هستم؛ دوستی‌ای که اگر انسانی زیبایی پنهانی در درونش داشته باشد، بتواند خودش را ابراز کند، فضای ابراز خودش را ببیند و بخشی از زیبایی روحش را بیرون بیاورد. البته مسخره‌بازی هم بکنیم. بخندیم. دیوانگی کنیم. اما حوصله ی کسی که صرفا پرت و پلا جنریت می کند ندارم. یا آدمی که گیرنده ای به جز گیرنده ی مسخره بازی ندارد هر موضوع دیگری بی جواب می ماند یا وارونه می شود.

تمام مدت داشتم به لیسا فکر می‌کردم و به اینکه پارسال چقدر به ما خوش گذشت. دلم خیلی برای لیسا تنگ شده بود. تمام آن پارتی سه‌روزه‌ی پارسال یا مشغول حرف زدن بودیم، یا شنا می‌کردیم، یا می‌رقصیدیم، یا بازی می‌کردیم یا در مورد مسایل مختلف اظهار فضل می کردیم

لیسا سؤال‌های جذاب زیادی از تو می‌پرسد و بعد با تمام روحش تو را از دریچه‌ی چشم‌های آبیِ دریایی و کنجکاوش می‌بیند به در آرامش به جواب هایت فکر می کند. خیلی ساده می توانم خودم را در چشم‌هایش ببینم .

همانطور که به حرکت سریع دهان و لب های افراد جمع نگاه می کردم و سعی می کردم که نقطه ی اتکایی در آن همهمه ی تند پیدا کنم یک مرتبه دچار سر ریزی احساسی شدم و حس کردم باید از آنجا فرار کنم وگرنه نمی دانم چه واکنشی خواهم داشت. وتصمیم گرفتم به داخل باغ بروم و کمی قدم بزنم. با خودم فکر می‌کردم اگر نتوانستم تحمل کنم، نهایتاً می‌روم پیاده‌روی.
حس کردم مغزم برای آبروداری از کلمه ی پیاده روی به جای فرار استفاده کرد! چون دنبال فرار بودم.
از ذهن خودم بیشتر از هر چیز دیگری در این دنیا می‌ترسم. از فکرهای مهاجم، از نداشتن کنترل روی مغزم. از نشخوار فکری و از تصور موقعیت های بی شماری که نتیجه ی ای جز خودآزاری ندارد. این موضوع را اولین بار وقتی نوجوان بودم فهمیدم که ذهنم می‌تواند خیلی آزارم بدهد. شاید چون آن را نمی شناختم. ولی حقیقت این بود الان هم که می شناسمش باز هم از آن می ترسم.

تمام ذهنم درگیر رفتن و حرکت بود تا اینکه لابه لای برگ درختان چشمم به آنا افتاد که روی ننو دراز کشیده بود. پیش خودم گفتم فرار چرا! شاید من هم دراز بکشم، حالم بهتر شود.

روی یکی از ننو ها زیر درختان انجیر، دراز کشیدم. آفتاب از لابه‌لای برگ‌ها می‌تابید و از آن بالا می‌توانستم تصویر اقیانوس آبی و وسیع را ببینم. خیلی زیبا بود.

احساس کردم تمام چیزی که می‌خواهم این است که تنم آسوده باشد. حس کردم اضطراب هیچ‌وقت اجازه نداده حتی تنم استراحت کند. اضطراب نه‌تنها استراحت فکری را از من گرفته، بلکه استراحت بدنی‌ام را هم گرفته است.

مهم نیست چند ساعت بخوابم یا بیدار باشم؛ نوعی بی‌قراری در تنم هست که با من در گذر ایام می‌آید. شاید حتی در من انباشته می‌شود.

به آسمان که نگاه می‌کردم، تصویر ابرها در پهنه‌ی آسمان آبی و درخشش آفتاب لابه لای ابرهای سفید حجیم می دیدم که مثل موزیک لطیفی بود که پلک هایم را آرام تر کرد. نگاه کردن به آسمان و دیدن همیشگی آن، برای من که در کوهستان‌های بلند زاگرس بزرگ شده‌ام، بخشی از زندگی بود؛ تصویری که همیشه پیش چشمم داشتم.

شاید اولین چیزی که زندگی در تهران از من گرفت، همین تصویر آسمان بود. آن جا باید برای نگاه کردن به آسمان وقت می‌گذاشتم؛ یا خیلی اتفاقی یادم می‌افتاد که سرم را بالا بگیرم و آسمان را ببینم.

آنا گفت: «من ماشروم زدم و overwhelm شدم. تو هم همین‌طوری؟»

گفتم: «آره.»

بعد درباره‌ی آرام گرفتن روی این ننو با هم حرف زدیم.

در یک لحظه بی‌قراری‌های من تبدیل شد به آرامشی محض در استخوان‌ها، گردن و شانه‌هایم.

حس کردم تنهایی نمی‌توانم آرام باشم. حس کردم به همن نیاز دارم. ولی شاید بزرگ‌ترین مهارت بزرگسالی، توانایی آرام کردن خودت باشد. شاید همین چیزی است که ما را از کودک بودن جدا می‌کند. بقیه‌ی چیزها تقریباً همان است.

اضطراب مثل یک دام فلزیِ نرم سنگینی روی روح و روانم افتاده؛ چیزی که توانایی‌های متعددی را از من می‌گیرد. دست‌هایم سنگین می شوند و من می خواهم زیر این تور فلزی با زحمت و اذیت تکانشان دهم. شاید در حالت عادی آن‌قدر به وجودش عادت کرده باشم که متوجهش نباشم، اما وقتی می‌خواهم کار جدیدی انجام بدهم، یا حتی کاری قدیمی را ادامه دهم ، وجود سنگین و همه‌جانبه‌اش را در تن و بدن و روحم حس می‌کنم.

ترس من را می‌گیرد. کند می‌شوم و چیزی در درونم همزمان تسلیم و گریزان می شود.

حس می‌کنم چیزی خارج از کنترل من است؛ چیزی که نه من او را می‌شناسم و نه او مرا. گویی با این نیروی حجیم و سنگین هیچ زبان مشترکی ندارم و حالتی تخریبی و بازدارنده دارد.

شاید من اسیرم و آبستن؛ همچون دانه‌ای در زیر خاک.

همانطور که روی ننو دراز کشیده بودم لحظه‌به‌لحظه می‌دیدم که چطور قطرات آرامش روی پوست و تنم می‌نشینند و سنگینی اضطراب آرام‌آرام از تنم بلند می‌شود. آزاد بودم.

درخت انجیر پر بود از انجیرهای سبز و نرسیده و برگ‌هایش می‌درخشیدند، پیش از آنکه غبار محیط رویشان بنشیند. برگ‌های نوبر درختان در اوایل بهار پر از درخشش‌اند و تمیز؛ مثل شیشه‌هایی که تازه تمیز شده‌اند و چند روز بعد کدر می‌شوند.

درخت انجیر می‌درخشید. در این میان فرناندو به ما نزدیک شد و پرسید این درخت چیست؟ جواب دادم انجیر! گفت: مطمئنی؟ به آرامی گفتم آره مطمئنم.
گفت: نه شک دارم بگذار عکس بگیرم از چت جی پی تی بپرسم! از درخت عکسی گرفت و با گوشی اش دور شد.

لحظه ای که میان افکار سبک گذشته و آینده نوسان می کردم در گذشته ماندم و به این فکر می کردم که انجیر یکی از درختان ثابت باغ های کودکی‌ام بود. باید می بود مثل چای بعد از ناهار و شام. در همه‌ی باغ‌ها بود. مثل نان در سفره‌ی باغ.

هنوز هم میتوانستم درخت انجیر زرد باغمان را با همان وضح به خاطر بیارم. یادم آمد که یک بار پدرم به بالای آن رفته و همانطور که روی یکی از شاخه ها ایستاده بود درخت را شکاند و به آرامی همزمان با تنه ی شکسته ی درخت در حالی که از خنده غش کرده بود به زمین فرود آمد.
افسوس که الان پدرم فوت شده و دیگر نمی توانم برای او پیامی بفرستم و این خاطره را با شیطنت به یادش بیاورم.

درخت انجیر و انگور حتی انگار مبدأ تاریخ بود.

زن‌های ما که سواد نداشتند و تقویم نمی دانستند، اما بچه‌های زیادی به دنیا می‌آوردند. وقتی از آن‌ها می‌پرسیدی بچه‌ی شماره‌ی شش چه زمانی به دنیا آمده، همیشه می‌گفتند: «به وقت انجیر و انگور به دنیا آمد.»

تمام بچه‌های متولد تابستان، به وقت انجیر و انگور بودند و تمام بچه‌های پاییز، به وقت انار.

و بچه‌های بهار، بچه‌های بهار بودند.

و بچه‌های زمستان، به وقت برف.

در فکر انجیر و انگور و درخشش برگ‌های درختان و زن‌هایی که زیاد می‌زاییدند غوطه‌ور بودم. با درخشش آفتاب روی پوست ران‌هایم، احساس زندگی می‌کردم. آرام شدم و حس کردم با آرامشم می توانم کوه را جا به جا کنم.